ساعت یک ربع به پنجه، هوا رو به غروب رفته. انعکاس سرخ خورشید توی رود کنار خونه رو دوست دارم. دستهای او رو گرفتم. آروم قدم میزنیم. (سالها از آخرین نوشتهام میگذره، فکر کنم تازه مهاجرت کرده بودیم و درد غربت مجبورم کرد بنویسم. بعد از اون ننوشتم.)
دستهاش رو گرفتهام و فشار میدم. به چهرهاش نگاه میکنم، دوباره و دوباره. دوباره و دوباره. انگار هیچوقت قرار نیست سیر بشم. دستش رو میارم بالا و میبوسم. گفته بودم آزاد میخوامت. گفته بودم شاد میخوامت. آه تارای من. گفته بودم که میمونیم و میسازیم. میبوسیم و میخندیم. در آغوش میگیریم و گریه میکنیم. و حالا همه اینها درحال اتفاق افتادنه. شاید مشکلات زیادی داشتیم و داریم، اما من، اما تو، همراه هم خیلی قوی شدیم، نه؟
بعد از کمی قدم زدن، لبهاش رو بوسیدم و گفتم که به سمت خونه بریم. سر راه کافه تازه تاسیسی رو دیدیم. رفتیم داخل و صاحبش رو که دیدم احساس کردم میشناسمش. قبلا توی دانشگاه دیده بودمش. اسمش جان بود. با هم کلاس داشتیم قبلا. من و تارا رو دیده بود.
+ سلام جان، چطوری؟
- عه سلام هادی. خوبم. تو و تارا خوبید؟
+ ما هم خوبیم.
از کار و بار نپرسیدم. دلم نیومد چیزی سفارش ندم. ازش پرسیدم که چی میخوره و گفت اسپرسو ساده. منم مثل او، اسپرسو سفارش دادم. کنارش یک کیک شکلاتی کوچیک هم گرفتیم. نشستیم جلوی در. به سمت خونه روونه شدیم. راهی نمونده بود. ساعت نزدیک به ۶:۳۰.
رسیدیم خونه، لباسهامون رو عوض کردیم. طبق معمول، گرامافونی که توی هال گذاشته بودیم رو روشن کردیم.
It's been a long long time
+ شام چی بخوریم؟ تو گرسنهای؟
- نمیدونم.. خیلییی = )
+ بیا امشب یه غذای رندوم ایتالیایی بخوریم. هاها. چه
میدونم یه پیتزای نهچندان معروف.
سفارش دادم و بعد از ربع ساعت رسید. تا شام خوردیم ۷ شد. شبهامون از این ساعت به بعد خیلی زیبا میشدند. کار مهمی نداشتیم اون شب که انجام بدیم. فردا تعطیل بود.
از قبل عادت داشتم اسمش رو مکررا صدا بزنم. صدا زدنش بهم احساس آرامشی میداد که با ذکر کردن نام هیچ خدایی بهش دست پیدا نمیکردم. تارای من خدای من. خندههاش خیلی زیبان. مثل همیشه.. زیباترین خندههایی که تا بهحال دیده بودم و خواهم دید. خیلی زیبا میخندید.
رفتیم توی اتاقمون و توی تختمون. تخت بزرگی داشتیم و خیلی نرم، نه به نرمی تن او البته =). ساعت ۸:۳۰ سریال موردعلاقهمون شروع میشد. یک سریال ملو، حالخوبکن، رمانتیک و بدون کش و قوسهای زیاد. "هادی خوراکی نمیاری واسم؟" معلومه که میارم جانم. معلومه که میارم. رفتم و از یخچالمون کمی میوه و از کمدهم چیپسهایی که چندشب پیش خریده بودیم رو. اینجور تنقلات رو زیاد میخریدیم. بردم برای او و سریال شروع شد. خوراکیها رو خوردیم، مثل همیشه قبل از تموم شدن تیتراژ = ))) رفتیم زیر پتو و همدیگه رو بغل کردیم. زیر پتوی گرممون، که گرمیش رو از گرمای تنش میگیره. گرمای تن او. گرمای تن زیبای تارای من. ساعت ۹:۳۰، سریال داشت تموم میشد که بیشتر از این نتونستیم لباسهامون رو تحمل کنیم. شروع کردم به بوسیدن و گرفتن لبهای نرمش. لبهای نرمی که تازه زخمشون خوب شده بود = ). لبهای نرم خوشطعمی که طعمشون هیچ وقت تکراری نشد، از اولین روزی که تونستم ببوسمشون. هاه. همیشه اول من لباسهای او رو در میآوردم. لباسهای نازکی پوشیده بود که بدن سفید قومانندش از زیرش پیدا بود. بوسیدم، گردنش رو، ترقوههاش رو، سینههاش رو. به سینهها که میرسیدم زبونمون رو هم میکشیدم روشون = )) میلیسیدیم تارای عزیزم رو. انگار که مدتهاست تشنهام. میفشردمشون. سینههاش خیلی قشنگن. خیلی. نرم و خوشطعم. هاها. میمکم. انگار که بچهای هستم. هاه. بین سینههاش رو میبوسم. به شکم و به ناف قشنگش میرسم. میبوسم میبوسم. هاه. بعدش هم به زیر نافش. به زیرشکم قشنگش. میبوسم و هاها. اینجا بیشتر میلیسم تا ببوسم. بوسیدن زیادی رمانتیکش میکنه و من تشنه بودن رو ترجیح میدم = )). براش میخورم. تارای قشنگم رو کلی میخورم = )). و رونها. و دستهاش. و پاهاش. پاهای قشنگش. پاهای بوسیدنش. پاهایی که هرموقع ناراحتش میکنم بهشون سجده میکنم. = ) هاه. تنم رو به تنش میچسپونم و بهش میگم پاهاش رو دور کمرم بپیچه. قفل کنه. همزمان میبوسمش و به چشمهای قشنگش نگاه میکنم. چشمهایی که هر لحظه از روز من رو به خودشون مجذوب میکنن، حالا چشم در چشم و سینه در سینه و لبها روی لبها. خیلی گذشت. نزدیک به ساعت ۱. چون فردا تعطیل بود بازهم و بازهم کارهای بدبدمون رو ادامه دادیم. در انواع و اقسامشون. با دست و پاهای بسته و باز. تا اینکه نفهمیدیم کی به خواب رفتیم.
صبح، ساعت ۸، با چشمهای خوابآلود بیدار شدم. تارا خواب بود. خیلی ناز میخوابید. پتو رو گذاشتم روش و رفتم حموم. حوله داشتم و رفتم تو آشپزخونهمون. آشپزخونه قشنگ و نازنازیمون که بعضی وقتها توش غذا میپختیم. خونهمون بزرگ بود. تقریبا همون خونهای که وقتی ۱۷-۱۸ سالمون بود تصورش کرده بودیم. گرامافون رو روشن کردم، دیجیتالی بود و کیفیت صدای خیلی خوبی داشت، صداش رو کم کردم که اذیت نشه. نون و عسل و پنیر و پرتقالها و کیویهای بریده شده رو گذاشتم توی یه بشقاب. نونها رو هم بریدم و اماده کردم. قهوهسازمون رو روشن کردم. قهوهسازی که تارا برای تولدم خریده بود، همونی که مدتهای طولانی تو لیست خریدم نگهش داشته بودم = )). اتومات بود و هرچی میخواستیم رو آماده میکرد. دلونگی! صبحها جفتمون لته میخوردیم. جفتمون که نه، تحمیل کردم بهش و بهش علاقهمند شد. قوری رو هم گذاشته بودم که اگر دوست نداشت چایی آماده باشه. لباسهام رو پوشیدم و صداش زدم و با موهای بلند آشفتهاش اومد. موهای بلند قشنگش که رنگشون وقتی نور خورشید بهش میخورد خیلی اغواگرانه بود. اغواگرانه، در هر ساعت از روز نسبت بهش اغوا میشدم و میخواستمش. "میخوای تا قهوهها آماده شدن حموم کنی؟". خیلی بیشتر از آماده شدن قهوهها حمومش طول میکشید ولی دوست داشتم تن خیسش رو صبح ببینم. رفت حموم. و آه. وقتی میاومد بیرون و موها و تن خیسش. خیس بغل کردنش از عاشقانهترین کارهایی بود که بلد بودم. تن خیس تارای من. تارای قشنگ من. خودش رو خشک کرد. ساعت ۱۰ صبحونه خوردیم. صبحونه دوست داشت. از دیشب گفتم و گفت. میخندیدیم و لپهاش سرخ میشد.
++ هادی هادی امروز میای بریم بیرون؟ بگردیم؟ با
دوچرخه؟
-- تارا تارا. بریم. کدوم سمت بریم؟ بریم سمت اون باغه که
چشمت بهش افتاده بود؟ شکوفه کرده بود؟
لبخند زد و -- بریم هادی.
من رفتم توی اتاق کارم و تارا هم توی کتابخونهمون. درواقع کتابخونهاش. ۹۰ به ۱۰ بود. تارا کتاب زیاد میخوند. کتابهای خوب هم میخوند. این رو میشد از طرز صحبت کردنش فهمید. از طرز نگاه کردنش به چیزها. به مسائلی که واسش پیش میاومد. به کمکهایی که بهم میکرد. ده درصد کتابخونهای که توش چیزمیزام رو گذاشته بودم، ۵ درصدش به متنها و دفترهایی بود که برام توشون نوشته بود. آه. چقدر گذشتهها. چقدر سخت و عجیب. پشت میزم رفتم. میز قشنگی داشتم که دکورش با تارا بود. پسر، زندگی رویایی. دختر رویاها و آرزوها و خوابهام. لپتاپ آرزوهام. سیستم، مانیتور، خونه و ماشین و کار و تحصیل. تقریبا هرچیزی که میخواستم. زندگی آروم و شاد. کارام رو انجام دادم و نزدیک به ناهار چون هوا خوب بود، گفتیم به جای عصر همین الان بریم و یه رستوران سر راه هم غذا بخوریم. لباسهامون رو عوض کردیم، سوتینش رو براش بستم(بازم به سینههای نرمش دست زدم. هولم.). دوربینش رو هم با خودش آورد. دوچرخههامون رو از گاراژمون در آوردیم و سوار شدیم. خوب میرونهها. تارای ماهرم. رستورانی دیدیم و پیاده شدیم. داخل رفتیم، منو رو آوردن، "چی میخوری؟" "تو چی میخوری؟" و هاها. همین پرسش و تکرارش. تا آخرش که مثل همیشه استیک سفارش دادیم. با یه سس خاص مخصوص همون رستوران. کمی طول کشید و بینش سیبزمینی خوردیم. استیکها رو آوردن و خوردیم و کمی موندیم. رستوران کافه داشت و من چون طبق اعتیاد همیشگیم اسپرسو نخورده بودم، یکی سفارش دادم و بعد از خوردن اسپرسو دوباره راه افتادیم. رفتیم و رفتیم. تو راه خندیدیم. به باغه رسیدیم. خیلی قشنگ بود. شکوفههای صورتی. اسم درختشون رو بلد نبودم. شکوفههای گیلاس شاید. دوربینش رو در آورد و شروع به عکس گرفتن کرد، نه یکی و دوتا. نمیدونم چرا مقابلش اینطور نمایان میشدم. و نمیدونم چرا و چطور یکی میتونست اینقدر من رو دوست داشته باشه. نمیدونم چطور یکی میتونه اینقدر به دل بشینه و زیباییش هر روز از روز قبل بیشتر بشه. بستنی خوردیم. بوسیدمش و سوار دوچرخههامون شدیم تا کمی بیشتر دور باغ بگردیم.
مغرب شد. به سمت خونه روونه شدیم. هوا خیلی خوب بود. رسیدیم خونه. لباسهامون رو عوض کردیم. شام درست کردیم باهم. شام ساده. پاستا. خوشش میاومد وقتی باهم غذا درست میکردیم. گرامافونمون True Love Waits کله رادیویی رو پخش میکرد. یعنی من گذاشتم که پخش کنه. غذا خوردیم. نشستیم رو مبلمون و تو گوشیامون گشتیم. به خانوادههامون زنگ زدیم و خوش و بش کردیم. نیمه شب شد. رفتیم به تخت و در بغل گرفتیم هم رو. خندیدیم. شاد بودیم به نسبت. غم و غصهها رو زیاد نگه نمیداشتیم. پتو کشیدم. تارا چراغش رو روشن کرد و شروع کرد به خوندن همون کتابی که داستان روونی داشت. کمی بعدش به خواب رفتم و فکر کنم تارا هم تا آخر صفحه خوند و خوابید. پیشونیم رو بوسید. احساسش کردم. =).
دوباره فردا و پسفردا. به همین منوال. زندگیمون روتینوار نبود و ما هم نمیخواستیم باشه. سرکار میرفتیم. کافه میرفتیم. مهمونی میرفتیم. غمی نبود. سکس میکردیم. باهم حموم میرفتیم. با هم میخندیدیم و گریه میکردیم و میرقصیدیم. نمیذاشتیم دنیا بهمون غلبه کنه. سفر میرفتیم. ۲۰-۳۰ تا کشور رو رفته بودیم. دفتری داشت که توش به رسم قدیمها مینوشت. و نمیذاشت من بخونمش :(. حالمون خوب بود و با زندگی سهنفرهمون شاد و مست بودیم. البته با گربهمون سه نفر. = )