دو تا صدای اول رو تازه ضبط کردم و صدای سومی برای چند روز بعد از رفتنت بود.
تارای عزیزم. تارای مهربانم. تارای دلنشینم. تارای شیرین سخنم. قند من. تارای معنابخش من. تارای اغواگرم. تارا، جان و دل من.
یک سال شده از ساعت ۳:۴۴ پنجم مرداد ۱۴۰۳. عمیقا دوستت دارم. و ممنون که اولین نفری هستم که دوستم داری. برای من خیلی عجیبه که تونستم همچین آدمی پیدا کنم.
و البته یادم نرفته =))) بعد از این پیام تو ایتا پیام دیگری فرستادی که اگر من میخوام میتونیم رابطهمون رو فرای دوستی عادی داشته باشیم. اگر من بخوام. 😭 نمیخوام حالا اینجا تک تک اتفاقهای این یک سال رو لیست کنم و بگم. صرفا همین اشارهها. برای اینکه یادم نرفته. برای اینکه من خیلی دوستت دارم. و برای اینکه تو بهترین آدمی هستی که تا به حال شناختم.
True Love Waits - Radiohead
![]()
دقایق و ساعتها. روزها و ماهها گذشت و من در هر ساعت به یاد تو بودم. دوستدار تو بودم. و هواخواه و هوادار تو.
تو زیبایی. تو خیلی خوبی. تو خیلی جالبی. خیلی قشنگی. خیلی ماهی. خیلی شنوندهای. خیلی شنونده خوبیای. خیلی زیبا حرف میزنی. خیلی دوستداشتنیای. خیلی دوستت دارم.
Adat - Siavash Ghoemishi
دوستت دارم چون در تمام این مدت موندی. دوستت دارم چون با وجود همه مشکلات و دردسرهایی که برات درست کردم گفتی که از ارتباط با من پشیمون نیستی. دوستت دارم چون موندی. چون با اینکه شرایطت اینقدر بد بود و قصد رفتن کردی ولی بازم موندی. دوستت دارم چون دوستم داری. و این دوست داشتن زیباترین چیزی هست که تا به حال حس کردم و قراره حس کنم.
عاشقتم! عاشقتم و عاشقانه دوستت دارم و به عاشقانهترین راهها و حرفها و رفتارها بهت عشق میورزم.
The Last Waltz - King Raam
ممنونم که پایه همه زیادهرویهام بودی. ممنونم که هیچ وقت احساس بدی از این بابت بهم ندادی. ممنونم که به نظرت زیبام. به نظرت قشنگم. بنظرت باهوشم. بنظرت جالبم. ممنونم که هستی تارا. وجودت به تنهایی شادیبخشترین بخش زندگی هادیه. و من سر این قسم میخورم. هاه. هاه تارای من.
Mr. Sandman
+ باید الآن در کافه های نیویورک میبودیم در دهه پنجاه
و با خیابون هایی مر از این ماشین بنز قدیمی ها
- تو کافههاشون میومدن اجرا میکردن. یه قهوه ساده هم میخوردن و از هوای بارونی بیرون لذت میبردن. بعد قهوه هم قدمزنان سمت کتابخونه میرفتن.
یادته یک ماه شب و روز حرف زدیم؟ ساعتها؟ حرفهای زیاد و قشنگ و بعضا خیلی مسخره؟ =))) گذشت. تو توی دردسر افتادی. روزی که شب قبلش ناراحت شده بودی. هاه. مدتها نبودی. ولی به یادم بودی و هر از گاهی بهم یک پیام میدادی. گفتم تارا چرا اینطور حرف میزنی و ازم ناراحت شدی. گفتی هادی باور کن من هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارم. ممنونم که دوستم داری تارا. ممنونم با تمام وجودم.
۲۴ آذر شد و داشتم توی ایتا پیامهای قدیمی رو میخوندم که دیدم پیامهام رو سین کردی. و بعدش گفتی که توی سمپادیا اکانت بسازم. قبلش گفتی موهاتو کوتاه کنی یا نه = )))
او در زیبایی همچون شراب است و آب دهانش چون باده، و لطافتِ آن رنگِ [رخسارش]، به لطافتِ شراب میماند.
و از او سه نوع شراب گرد آمده است، که در هر یک، مستیای است فزونتر از هر مستی.
هاه. بعدش توی سمپادیا هم حرف زدیم. کلی حرف زدیم تارا. بالاخره دوری به سر اومد. حرفهای قشنگ زدیم. بوسههای زیاد. بغلهای زیاد. و البته ناراحتیهای جدید =))). حرف از موندن و حرف از رفتن. حرف از دوستت دارمها. حرف از تنفرها و حرف از بدیها. بهرحال.با تمام اینها. با تمام این سختیها. من خیلی دوستت دارم.
قول میدم تمام سعیام رو کنم بدون اعلام قبلی نرم. فقط خانواده یهو رکب زدن وای فای رو خاموش کردن💔
تو در تمام وجودم رخنه کردی. در تک تک لحظاتم. وجودم رو به وجود تو گره خورده میبینم. و تا زمانی که تو دوستم بداری احساس زنده بودن میکنم
من دوستت دارم و میپرستمت. من دوستت دارم و مقدس میشمارت. من این عشق رو و مقدس میشمارم. من این حرفها و دوستت دارمها و عاشقتمها رو مقدس میشمارم. من بدنت رو مقدس میشمارم. لبها و چشمها و گونهها و گوشها و موهات. آه تارای من. تارای عزیزم.
یادته یک بار گفتی هادیییی و گفتم جانم؟ همون اوایل. گفتی ای وای :)))
دخترکم بمان و بذار پسرک تو بمانم.
"به این فکر میکنم که کاش من و هادی تا دو سه سال آینده، شبیه همین دو هفته باشیم. به این فکر میکنم که کاش بتونیم توی یک شهر مشترک دانشگاه بریم و توی خیابون هاش باهم قدم بزنیم، آهنگ گوش بدیم، در آغوش بگیریم، دوره های علمی مختلف شرکت کنیم, باهم بخندیم و خوشحال باشیم، یا حتی باهم گریه کنیم و ناراحت باشیم"
کاش روزی این فراق به سرانجام برسه. به سرانجام خوبی. به خوبی و خوشی و دوستت دارمهای نزدیک به هم. به شبها و خوابیدن روی یک تخت. به بوسهها و نوازشهای زیاد. به دیدن تو توی اول صبح.
میرسه. باور دارم که میرسه. باور دارم. به تو و تلاشهات باور دارم. به تو و حرفهات باور دارم. هاه. به قولهات باور دارم.
میخوامت، قلبت رو، روحت رو، تنت رو، نفسهات رو، عشقت رو.
و آره. بنظر میآد واقعا یک سال گذشت. ۱۷ سالمون شد. اتفاقات عجیب زیاد افتاد. ما بودیم و تحمل کردیم و موندیم. ۳۶۵ روز به شیوههای مختلف ابراز محبت کردیم. در دلهامون به یاد هم بودیم. کلی حرف زدیم. درد و دل کردیم. غصه خوردیم. شاد شدیم. هورنی شدیم. لذت بردیم. اغوا شدیم. و جدای از همه اینها، ما بودیم. من و تو شدیم ما. من و تو شدیم هادی و تارای هم دیگه. من و تو قراره بمونیم و بسازیم. قراره بخونیم و برقصیم. قراره بخوابیم و ببوسیم. قراره زورمون از دنیا بیشتر باشه و سالها بعد به این نامهها نگاه کنیم و کنار هم بگیم که شد. که ما بالاخره زیر یک سقفیم. توی یک تختیم. اهداف مشترکی داریم. با هم قهوه میخوریم. تو آینهمون عکس میگیریم. با گربهمون بازی میکنیم. با هم گریه میکنیم. با هم میخندیم با هم حموم میکنیم. با هم میگردیم. با هم درس میخونیم. تارا و هادیای که قشنگن. باحالن و زندگی رو بردن. بوسه به تو.
ممنونم که اولینی. و لطفا اولین و آخرین باش.